على اكبر دهخدا

859

امثال و حكم ( فارسى )

راستى شغل نيك‌بختان است * هركه راهست نيك‌بخت آن است دل ز بهر چه در كجى بستى * راستى پيشه كن ز غم رستى ( . . . گر كجى را شقاوت است اثر * راستى را سعادت است ثمر هركه او پيشه راستى دارد * نقد معنى در آستى دارد تا درين رستهء كه مسكن تست * نفست ار كج رواست دشمن تست راستى كن كه اندرين رسته * نشوى جز براستى رسته نقش كژ محو كن ز تختهء دل * تا شود كشف بر تو هر مشكل . ) سنائى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر آب‌رو . . . ، شود . راستى عقل عاقبت‌بين راست * ( كژكژى نفس عثرت‌آگين را . . . ) سنائى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى كردند و فرمودند مردان خداى * اى فقيه اول نصيحت‌گوى نفس خويش را . سعدى . نظير : يا طبيب طب لنفسك . رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود ، راستى كمان در كژيست . تمثل : نقشم از مصلحت چنان آمد * كز كژى راستى كمان آمد . نظير : راستى ابرو در كجى آنست . راستى كن كه راستان رستند * در جهان راستان قوى دستند . ( . . . راست‌كاران بلند نام شوند * كژ روان نيم‌پخت و خام شوند يوسف از راستى رسيد به تخت * راستى كن كه راست گردد بخت راست گوينده راست بيند خواب * خواب يوسف كه كج نشد درياب چون در او بود راست كردارى * خواب او گشت قفل بيدارى چون به نيكى دريد پيرهنى * شد مسخر چو مصرش انجمنى . ) اوحدى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى كه بدروغ ماند مگوى . رجوع به : دروغ براست مانا . . . ، شود . راستى موجب رضاى خداست * كس نديدم كه گم شد از ره راست . سعدى . رجوع به : اگر خواهى از هر دو سر . . . ، شود . راستى نهفتن هرگز كجا توان * ( من راست خود بگويم چون راست هيچ نيست خود . . . ) مسعود سعد . راستى ورز و رستگارى بين . ( تا تو باشى ز راستى مگذر * مكش از خط راست‌كاران سر